تبليغاتX
..........بانوی من..........
احتمال گریستن ما بسیار است

سرم و انداختم پایین مثل کسی که ادمها رو نمیشناخت از پله های نامرئی زندگی بالا رفتم .

 چقدر دوست داشتم بر میگشتم ولی انگار فقط بهم می گفت برو و نمی گفت کجا

 با اینکه پله ای جلوی چشام نمی دیدم انگار تو آسمونی راه می رفتم که راه برگشت به زمین رو نداشت .

 وای چقدر قشنگ است وقتی چشمهات رو ببندی و به پهلوی عزیز از دست رفته ات بری

 و برایش گل شقایق ببری وای اینجا چقدر پروانگان مثل شقایقان ساکتند .

 راهی برای گفت و گویی آدمی هم وجود ندارد ری را جان پس بیا برویم

تا پلکان آخر تا جایی که خودمان را از خالی خالی تر کنیم .

بنشینیم کنار سفره هفت رنگ زندگی و میان هستی آن به هم عشق تعارف کنیم

. بیا برویم . شاید به رویاهایمان تو نگویند . ری را جان

دیشب خواب تو را دیدم آرام آهسته بودی و فقط میان گل های شقایق نهفته بودی .

صدایت کردم بیا ولی نیامدی و مرا تنها فرستادی به جایی که بدون تو راه رفتن هم بلد نبودم .

سرم را بر گیسوانت گذاشتم و زار گریستم چوت فقط تو می دانستی در دل من چه میگذر ری را

+ نوشته شده در  شنبه 5 آذر1384ساعت 19:20  توسط ری را ( بانوی عاشق )  |