سرم و انداختم پایین مثل کسی که ادمها رو نمیشناخت از پله های نامرئی زندگی بالا رفتم .
چقدر دوست داشتم بر میگشتم ولی انگار فقط بهم می گفت برو و نمی گفت کجا
با اینکه پله ای جلوی چشام نمی دیدم انگار تو آسمونی راه می رفتم که راه برگشت به زمین رو نداشت .
وای چقدر قشنگ است وقتی چشمهات رو ببندی و به پهلوی عزیز از دست رفته ات بری
و برایش گل شقایق ببری وای اینجا چقدر پروانگان مثل شقایقان ساکتند .
راهی برای گفت و گویی آدمی هم وجود ندارد ری را جان پس بیا برویم
تا پلکان آخر تا جایی که خودمان را از خالی خالی تر کنیم .
بنشینیم کنار سفره هفت رنگ زندگی و میان هستی آن به هم عشق تعارف کنیم
. بیا برویم . شاید به رویاهایمان تو نگویند . ری را جان
دیشب خواب تو را دیدم آرام آهسته بودی و فقط میان گل های شقایق نهفته بودی .
صدایت کردم بیا ولی نیامدی و مرا تنها فرستادی به جایی که بدون تو راه رفتن هم بلد نبودم .
سرم را بر گیسوانت گذاشتم و زار گریستم چوت فقط تو می دانستی در دل من چه میگذر ری را