یه روز اومدم
اینجا و نوشتم سلام
نوشتم از دوست عزیزم تشکر می کنم که به من من آموخت
که بهم یاد داد چه طوری گریه کنم
آقای الفت هم دوستم بود و هم رئیسم
اون دیروز از اداره ما رفت
نمی دونم دیروز فقط داشتم گریه می کردم
شاید
یه دلتنگی بود
و شایدم دوری از عزیز ترین آدمی که
بلد بود بوی گل شقایق رو احساس کنه
بلد بود بفهمه
خ س ت ا م
یعنی چی
و
شاید
چون هر روز به دیدنش عادت کرده بودم
هر روز از اینکه برم یواشکی از روی میزش شکلات بر دارم عادت کرده بودم
هر روز عادت کرده بودم
بیام و پیشش درد و دل کنم
بهش بگم خیلی سختی کشیدم
بهش بگم فلانی اذیتم کرد
و اونم
راه چاره بهم یاد بده
این متن رو نوشتم
که ازش تشکر کنم
و
بگم
آقای الفت برادر عزیز و نازنینم
خیلی دوست دارم
و
امیدوارم اون چیزهایی که بهم یاد داده بودی
رو بهتر از هر روز انجام بدم
امیدوارم هرجا که می روید
خوش باشید با همسر عزیزتان
و این خواهر کوچولویت رو فراموش نکنی .
داره بوی عاشورا می یاد
بوش و احساس می کنم
کاش هیچوقت این بو از مشامم بیرون نره
چون زیباست
در رویای کربلا بودن